خواب هاروی — استیون کینگ

جانت پایِ سینک ظرفشویی می‌چرخد و، یکهو، چشمش می‌افتد به شوهرش که حدود سی سال است با هم زندگی می‌کنند. با تی‌شرت سفید و شلوارک بیگ داگ نشسته پشت میز آشپزخانه او را تماشا می‌کند.

تازگی‌ها این ناخدای روزهای هفتهٔ وال استریت را بیشترِ شنبه‌صبح‌ها درست همین‌جا با همین ریخت و قیافه می‌بیند: شانه‌های آویزان و چشم‌های مات، شورهٔ سفید روی گونه‌ها، موهای سینه‌اش که از یقهٔ تی‌شرت بیرون زده، و موهای شاخ‌ایستادهٔ پشت سر مثل اَلفالفایِ شیطان‌های کوچک که پیر و خرفت شده باشد. جانت و دوستش هانا این اواخر برای هم داستان‌های آلزایمری تعریف می‌کردند و همدیگر را می‌ترساندند (مثل دختربچه‌هایی که شب خانهٔ هم می‌خوابند و برای همدیگر داستان ارواح تعریف می‌کنند): فلانی دیگر زنش را نمی‌شناسد، آن یکی دیگر اسم بچه‌هایش یادش نمی‌آید. ادامه خواب هاروی — استیون کینگ

خانه‌ای در آسمان — گلی ترقی

تابستان بدی بود؛ داغ، بی‌آب، بی‌برق. جنگ بود و‌ ترس و تاریکی. مسعود «د»، مثل آدمی افتاده در عمق خوابی آشفته، گیج و منگ و کلافه، دست زن و بچه‌هایش را گرفت و شتابان راهی فرنگ شد. بی‌آنکه بداند چه آینده‌ای در انتظارش است. نمی‌خواست عاقل و محتاط و دوراندیش باشد. نمی‌خواست با کسی مشورت کند؛ با آن‌هایی که از او باتجربه‌تر بودند، آن‌هایی که از هرگونه جابجایی و تغییر می‌ترسیدند یا به خاک و سنت و ریشه اعتقاد داشتند و ماندنشان بر اساس تصمیمی اخلاقی بود.

مسعود «د» از جنگ بیزار بود و از مرگ واهمه داشت. دلهره‌های شبانه توان و قرارش را گفته بود و اضطراب دردناک سحرگاهی آزارش می‌داد. می‌بایست می‌رفت؛ می‌بایست می‌گریخت و در جایی امن ساکن می‌شد، جایی دور از هیاهو و بمب و انفجار، دور از امکان مرگ و جنون و انقلاب. کارهایش را پنهانی، مثل برق و باد کرد. اثاث منزلش را به حراج گذاشت و خانه‌اش را مفت و مجانی به اولین مشتری فروخت. ویزا گرفت. بلیط خرید. باروبندیلش را بست و درست دم رفتنش بود که مثل آدم‌های تبدار، چشمش به مادر پیرش افتاد و زیر پایش خالی شد. از خودش پرسید که تکلیف او چه خواهد شد و دل و روده‌اش، از درد و استیصال آنچنان به پیچ و تاب افتاد که برای آنی جنگ و مرگ از یادش رفت و تصمیم به ماندن گرفت. ادامه خانه‌ای در آسمان — گلی ترقی

گربه سیاه — ادگار آلن پو

داستانی را که می‌خواهم به روی کاغذ بیاورم هم بس حیرت‌انگیز است و هم بسیار متداول. انتظار باور آن را ندارم. انتظار باوری که حتی حواس خود من نیز حاضر به گواهی آن نباشد، تنها یک دیوانگی‌ست، و من دیوانه نیستم. بی‌گمان خواب هم نمی‌بینم. من فردا خواهم مرد و امروز می‌خواهم روح خود را آرامش بخشم. می‌خواهم وقایع را بدون تفسیر و چکیده بازگو کنم. وقایعی که با گذشت هر لحظه‌اش به خود لرزیدم، عذاب دیدم و گامی به سوی نابودی برداشتم. با این همه کوشش نخواهم کرد همه چیز را بی‌پرده بیان کنم. وقایعی که جز نفرت و بیزاری برنمی‌انگیزد. البته ممکن است به نظر پاره‌ای بیش از آن‌که وحشت‌آور باشد، شگرف بنماید. شاید هم بعدها ذهنیتی پیدا شود و توهمات مرا پیش‌پاافتاده ارزیابی کند. ذهنیتی آرام‌تر، منطقی‌تر و بسیار ملایم‌تر از ذهنیت من. ذهنیتی که چنین رویدادهایی را دهشتبار نیابد و آن‌را تنها ثمره یک سلسله علیت‌های معمولی و طبیعی ارزیابی کند.

از همان دوران کودکی به خاطر شخصیت فرمان‌بردار و انسان‌دوستم از دیگران متمایز بودم. رقت قلب بیش از اندازه سبب شده بود تا رفقا تحقیرم کنند. شیفتگی ویژه‌ام به حیوانات، پدر و مادرم را برآن داشت تا اجازه دهند انواع گوناگون آن‌ها را داشته باشم و تقریباً تمام وقت خود را با آن‌ها بگذرانم. خوش‌ترین لحظاتم هنگامی بود که به آن‌ها غذا می‌دادم یا نوازششان می‌کردم. این ویژه‌گی در شخصیت با رشد سنی فزونی می‌گرفت و زمانی که مرد شدم نیز تنها وسیله سرگرمی‌ام شد.

برای آن‌هایی که به سگی مهربان و باهوش دل بسته‌اند، نیازی به توضیح درباره کیفیت و میزان لذت انسان از این کار نیست. فداکاری حیوان برای جلب رضایت بر قلب کسی می‌نشیند که فرصت کافی جهت تعمق پیرامون دوستی ناپایدار و وفای بسیار اندک انسان‌های معمولی را دارد.

من زود ازدواج کردم و از داشتن همسری مهربان احساس خوشبختی می‌کردم. او با درک علاقه‌ام به حیوانات خانگی برای گرد آوری بهترین آن‌ها هیچ فرصتی را از دست نمی‌داد. ما تعدادی پرنده داشتیم. یک ماهی طلایی. سگی زیبا. چندتایی خرگوش. میمونی کوچک و یک گربه. ادامه گربه سیاه — ادگار آلن پو

بوسه — آنتوان چخوف

در ساعت هشت شب بیستم ماه می تمامی شش گروه توپخانه از تیپ آتشبار نیروهای ذخیره در دهکدهٔ مایستکچی در میانهٔ راه خود به اردوگاه اصلی برای سپری‌کردن شب توقف کردند. در میانهٔ تمامی آن شلوغی‌ها و در حالی که بعضی از افسران مشغول جابجا کردن توپ‌ها بودند و در همان حینی که دیگران در میدان کوچک مرکزی دهکده نزدیک محوطهٔ کلیسا به دور هم جمع شده و به سخنان افسر سررشته‌داری گوش می‌دادند، از دور سروکلهٔ مردی در لباس غیرنظامی که بر اسبی عجیب سوار بود در حوالی محوطهٔ پشت کلیسا نمایان شد. اسب کوچک اندام خاکستری رنگ با گردنی زیبا و دمی کوتاه که مستقیم حرکت نمی‌کرد، بلکه به نحوی که به نظر می‌رسید یکوری به جلو می‌آید، با پاهایش قدم‌های کوتاه و رقصنده برمی‌داشت، گویی کسی با تازیانه بر پرهایش می‌زند و هنگامی که به نزدیکی افسران رسید سوار کار کلاه خود را به احترام از سر برداشه و چنین گفت: «عالی جناب سپهبد فون رابک آقایان محترم را به صرف چای در همین لحظه دعوت می‌کند….»

اسب تعظیم کوتاهی کرده و پس از حرکت موزون و یکوری عقب نشست. سوارکار کلاه خود را برای بار دیگر برداشته و بلافاصله با اسب عجیب خود در پشت کلیسا از نظر ناپدید شد. ادامه بوسه — آنتوان چخوف

از دوران کودکی — هرمان هسه

جنگل قهوه‌ای در دوردست از همین چند روز پیش به این طرف سوسویی بانشاط از رنگ سبز برگهای تازه را نشان می‌دهد. در منطقهٔ لترسبرگ من امروز اولین گل‌های نیمه باز پامچال را مشاهده کردم. در آسمان کاملاً صاف و مرطوب ابرهای مهربان ماه آوریل در عالم رویا سیر می‌کنند، و زمین‌های زراعی که بسیاری‌شان هنوز شخم درستی نخورده‌اند چنان قهوه‌ای براقی دارند و خود را در مقابل هوای ملایم مشتاقانه می‌گسترانند، که گویی آرزو دارند بذرها را در خود بپذیرند و گیاهان را از دل خود بیرون دهند و از نیروهای خاموش خود هزاران جوانهٔ سبز و ساقه‌های رو به بالا رشدکننده را به محک آزمون گذارند، حس کنند و بذل و بخشش نمایند. همه چیز در حال انتظار است، همه چیز خود را آماده می‌کند، همه چیز در رویا است و در تب تبدیل‌شدنی ظریف، که با ملاطفت مصرانه‌ای جوانه می‌زنند –بذر به سوی خورشید، ابر در مقابل زمین زراعی و علف تازه روئیده در برابر بادها.

هر گاه به این فصل از سال می‌رسیم من بی‌صبرانه و آرزومندانه در کمین می‌نشینم، گویی که باید لحظهٔ بخصوص برای من معجزهٔ تولدی مجدد را دست یافتنی سازد، و گویی که باید این واقعه روی دهد که من بالاخره یک بار، یک ساعت تمام، مکاشفهٔ نیرو و زیبایی را به طور کامل ببینم، درک کنم و به طور مستقیم تجربه نمایم که چگونه زندگی در حال خندیدن از دل زمین بیرون می‌آید و چشمان جوان درشتش را به سوی نور باز می‌کند. هر سال که می‌گذرد معجزه‌ای از کنار من با بوهای معطر و صداهای دل انگیز عبور می‌کند، و بدون آن که آن را تماماً درک کنم عاشقانه توسط من پرستش می‌شود. او آنجاست و من آمدنش را ندیدم، من پوستهٔ بذرها را که می‌شکنند و آن اولین جوانه‌های ظریف و ترد را که زیر نور می‌لرزند ندیدم. به ناگهان هرکجا را که ببینی پر از گل می‌شود، درخت‌ها با برگ‌های کم پشت و با گل‌های کف‌آلود خود می‌درخشند، و پرنده‌ها آوازخوانان در قوس‌های زیبا از میانهٔ آسمان آبی گرم به پرواز درمی‌آیند. معجزه به تحقق پیوسته است، حتی اگر دور از چشمان من، و جنگل ها شکل قوسی بخود می‌گیرند، و قله‌های دور دست انسان را می‌طلبند، و اکنون زمان آن رسیده است که به چکمه، کوله، قلاب ماهیگیری و پارو مجهز شویم و با تمامی هوش و هواس خود از آمدن سال تر و تازه خوشحالی کنیم، که هر بار که می‌آید زیباتر از بارهای قبلی است و هر بار به نظر می‌رسد که سرعت برداشتن گام‌هایش تندتر می‌شود. در زمانه‌های بسیار دور که من هنوز یک پسربچه بیشتر نبودم، بهار چه مدت، واقعاً چه مدت بسیار طولانی که تمامی نداشت به درازا می‌کشید! ادامه از دوران کودکی — هرمان هسه

بوی خوش سیگار — آلبا د سس‌پدس

در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی نداشتیم، کم غذا می‌خوردیم و فقیرانه لباس می‌پوشیدیم. تنها دلخوشی ما اجازهٔ خروج در عصرها بود، زمانی که بقیه به خاطر حکومت نظامی مجبور به ماندن در خانه بودند، البته این را مدیون کارمان بودیم.

ما روی پله‌های میدان کوچک کالاشیون، نزدیک محلهٔ رامپا کپریولی می‌نشستیم. در آن ساعت شهر مثل بیابان برهوت، متروک بود؛ شهر مردگان درست مثل پومپی. هنگامی که ماه در آسمان بود همه‌چیز زیبا به نظر می‌رسید. مانند بازمانده‌هایی در جزیره بودیم، کنار هم می‌نشستیم، به دریا چشم می‌دوختیم و انتظار می‌کشیدیم. آن میدان کوچک دلگیر و ساکت را به خاطر می‌آورم. می‌نشستیم و سیگار می‌کشیدیم. آن روز عصر پاکت سیگار را از جیب بیرون کشیدم و سیگاری را به آرامی آتش زدم، مثل آدم‌هایی که باید به گونه‌ای وقت را بکشند. دوستی کنارم نشسته بود، وقتی بوی سیگار به او رسید ناگهان برگشت و با کنجکاوی پرسید:

– «چه سیگاری می‌کشی؟» ادامه بوی خوش سیگار — آلبا د سس‌پدس

یک روز خوش برای موزماهی — جی‌. دی. سالینجر

نود و هفت تبلیغات‌چیِ نیویورکی توی هتل بودند و خطوطِ تلفنیِ راهِ دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زنِ جوانِ اتاق شمارهٔ ۵۰۷ مجبور شد از ظهر تا نزدیکی‌های ساعت دو و نیم به انتظار نوبت بماند. اما بی‌کار ننشست. مقاله‌ای را با عنوان «جنس یا سرگرمی است … یا جهنم» از یک مجلهٔ جیبی بانوان خواند. شانه و بُرس سرش را شست. لکهٔ دامن شکولاتی‌رنگش را پاک کرد. جادکمهٔ بلوز ساکسَش را جابه‌جا کرد. دو تارِ موی کوتاهِ خالش را با موچین کند و سرانجام وقتی تلفن‌چی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نشسته بود و کار لاک‌زدن ناخن‌های دست‌چپش را تمام می‌کرد.

از آن زن‌هایی بود که اعتنایی به زنگ تلفن نمی‌کنند. انگار تلفن اتاقش از وقتی خودش را شناخته زنگ می‌زده است.

همان‌طور که تلفن زنگ می‌زد، قلم‌موی کوچک لاکش را پیش برد و هلال ناخن انگشت کوچکش را پررنگ‌تر کرد. سپس دَرِ شیشهٔ لاک را گذاشت، ایستاد و دست چپش را، که لاک‌هایش خشک نشده بود، در هوا تکان داد. زیرسیگاریِ انباشته از ته‌سیگار را با دستی که لاک‌هایش خشک شده شده بود برداشت و به طرف میز عسلی، که تلفن رویش بود، برد. روی یکی از دو تختخواب یک‌شکل و مرتب نشست –حالا زنگ پنجم یا ششم بود– و گوشی را برداشت. ادامه یک روز خوش برای موزماهی — جی‌. دی. سالینجر

دخترخاله‌ها — جویس کارول اوتس

لیک ورت فلوریدا
۱۴ سپتامبر ۱۹۹۸
استاد مورگن اشترن عزیز،

چقدر دلم می‌خواهد می‌توانستم شما را «فریدا» خطاب کنم اما نمی‌توانم چنین اجازه‌ای به خودم بدهم. تازگی کتاب خاطرات‌تان را خوانده‌ام. دلایلی دارم که نشان می‌دهد ما دخترخاله هستیم. نام قبل از ازدواجم «شوارد» است البته نام خانوادگی واقعی پدرم نیست. فکر می‌کنم این نام سال ۱۹۳۶ در جزیره الیز عوض شده است، ولی نام خانوادگی مادرم «مورگن اشترن» بود و همه خانواده‌اش مثل خانواده شما اهل کافبرن بودند. ما قرار بود همدیگر را در سال ۱۹۴۱ وقتی که خیلی کوچک بودیم ببینیم، شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان قرار بود بیایید و با پدر، مادر، دو برادرم و من در ملبورن نیویورک زندگی کنید ولی اداره مهاجرت آمریکا اجازه ورود قایقی به نام ماریا را که شما و دیگر پناهندگان سوارش بودید به بندر نیویورک صادر نکرد و قایق را برگرداند. در کتاب خاطرات‌تان خیلی خلاصه راجع به این ماجرا صحبت می‌کنید. به نظر می‌رسد که نامی غیر از ماریا را یادتان می‌آید. اما من مطمئن هستم که نامش ماریا بود، چون نامش برای من به زیبایی نوای موسیقی بود. البته شما خیلی بچه بودید. بعد از آن، خیلی اتفاق‌های دیگر هم افتاده که نمی‌گذارد شما این یکی را به یاد داشته باشید. با حسابی که من کردم شما شش ساله بوده‌اید و من پنج ساله. تمام این سال‌ها نمی‌دانستم که شما زنده هستید اصلا نمی‌دانستم که از خانواده شما کسی هم نجات پیدا کرده است. پدرم به ما گفت که هیچ‌کس زنده نمانده است. برای شما و موفقیت‌تان خیلی خوشحالم. فکر این که شما از سال ۱۹۵۶ در آمریکا زندگی می‌کرده‌اید یعنی درست زمانی که من در شمال ایالت نیویورک زندگی می‌کردم طی ازدواج اولم که ازدواج موفقی نبود و شما در شهر نیویورک دانشجو بوده‌اید برای من حیرت‌انگیز است مرا ببخشید، کتاب‌های قبلی‌تان را هیچ وقت ندیده بودم، با اینکه فکر می‌کنم کتاب «مردم‌شناسی زیستی» حتما کنجکاوی‌ام را جلب می‌کرد خیلی خجالت می‌کشم آخر من هیچ‌کدام از تحصیلات دانشگاهی شما را ندارم. نه تنها در کالج درس نخوانده‌ام بلکه حتی دیپلم دبیرستان را هم نگرفته‌ام. به هر حال من به امید اینکه بتوانیم همدیگر را ملاقات کنیم دارم این نامه را می‌نویسم. وای، امیدوارم خیلی زود این اتفاق بیفتد، فریدا قبل از اینکه خیلی دیر شود. من دیگر آن دخترخاله پنج ساله‌ای نیستم که آرزوی داشتن یک «خواهر» جدید داشت همان که مادر قولش را به من داده بود که بتواند در تختخوابم بخوابد و برای همیشه در کنارم باشد.

دخترخاله «گمشده» شما
ربکا ادامه دخترخاله‌ها — جویس کارول اوتس

نامه‌ای از یک روح — سوزان میلنر گراهام

روز خوبی را در روستا گذرانده بودیم. کوهسار مملو از رنگ‌های پاییزی بود. گردش کنار رودخانه و گذراندن ساعاتی در کنار هم، یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگیم را رقم زده بود. در دهمین سالگرد ازدواجمان جاناتان مسافرتی را به عنوان هدیه برایم ترتیب داده بود. مسافرخانهٔ زیبای بالسام، جایی که آخر هفته را در آن گذرانده بودیم یکی از بهترین و قدیمی‌ترین‌ها در منطقه بود. مشغله کاری جاناتان هر دو ما را خسته و عصبی کرده بود. فقط تنهایی و در جوار هم بودن می‌توانست عشقمان را دوباره احیا کند.

پس از صرف ناهار در حالی که احساس خوش بختی وجودم را دربرگرفته بود، سوار بر درشکه سفری آرام را به سمت خانه آغاز کردیم. معمولاً هنگام شب سفر نمی‌کردیم، اما به خاطر مشغله کاری جاناتان باید حرکت می‌کردیم. در روشنایی فانوس‌های درشکه و نور ماه می‌توانستیم راهمان را تشخیص دهیم. اطلس اسب درشکه به علت سفرهای متوالی کاری بین ریچموند و روستای نلسون به راه آشنا بود. پس از ماه‌ها دنیا و زندگی بار دیگر به من لبخند می‌زد. ادامه نامه‌ای از یک روح — سوزان میلنر گراهام

چشم‌های سگ آبی — گابریل گارسیا مارکز

آن‌وقت نگاهی به من انداخت. فکر کردم اول زن به من نگاه می‌کرده. اما بعد که پشت چراغ رویش را برگرداند و من نگاهِ لغزنده و سمجِ او را، از روی شانه‌ام، در پشت سر احساس کردم، فهمیدم که این من بوده‌ام که ابتدا به او نگاه می‌کرده‌ام. سیگاری روشن کردم. پیش از آن‌که صندلی خود را بچرخانم و تعادلم را روی یکی از پایه‌های عقب حفظ کنم دود تند و غلیظ را فرو بردم. آن‌وقت به او چشم دوختم، انگار تمام آن شب‌ها کنار چراغ می‌ایستاده و مرا نگاه می‌کرده. کارمان این بود که چند دقیقه‌ای به هم خیره می‌شدیم. من تعادلم را روی یک پایه‌ی صندلی حفظ کرده بودم و نگاه می‌کردم. او ایستاده بود، دستِ دراز و آرامش را روی چراغ گرفته بود و مرا نگاه می‌کرد. پلک‌هایش را که مثل هر شب روشن بود نگاه می‌کردم. همان‌وقت بود که آن موضوع همیشگی یادم آمد و خطاب به او گفتم: «چشم‌های سگ آبی» و او بی‌آنکه دستش را از روی چراغ کنار بکشد، گفت: «اینو، اینو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.» از زیر شعاع نورِ چراغ دور شد و گفت: «چشم‌های سگ آبی. اینو همه‌جا نوشته‌م.»

به طرف میز آرایش رفت. او را نگاه می‌کردم که باز در قاب گردِ آینه پیدایش شد که حالا در انتهای پس و پیش شدهٔ دقیقِ نور نگاهم می‌کرد. او را نگاه می‌کردم که با آن چشم‌های درشت آتشین چشم از من بر نمی‌داشت. نگاهم می‌کرد و دَرِ جعبهٔ کوچکی را که از صدفِ مروارید صورتی بود گشود بینی‌اش را پودر زد. کارش که تمام شد، در جعبه را بست، بلند شد و به طرف چراغ برگشت و گفت: «می‌ترسم کسی خواب این اتاقو ببینه و اسرارم فاش بشه.» و همان دستِ لرزان را روی شعله گرفت که پیش از نشستن جلو آینه گرم کرده بود. و گفت: «تو سرما رو حس نمی‌کنی.» و من به او گفتم: «گاهی» و او به من گفت: «حالا حتماً حس می‌کنی.» و آن‌وقت فهمیدم که چرا من روی آن صندلی تنها بوده‌ام. سرما بود که به تنهاییِ من قاطعیت می‌بخشید. گفتم: «الان حس می‌کنم. و عجیبه چون شب آرومی‌یه. شاید ملافه پس رفته باشه.» ادامه چشم‌های سگ آبی — گابریل گارسیا مارکز